یک بعدازظهر فوق العاده باعرفان جون
برای روز شهادت حضرت علی ع که تعطیل رسمی بود حدود ساعت 11 به خونه عزیزجون رفتیم
برای نماز ظهر به اتفاق عمو فلاح و خاله فرشته و فاطیماجون به مسجد کاظم بیک رفتیم
هنگام برگشت هم مامان و امیرعلی و فاطیما همراه دسته عزاداری تا
آرامگاه آیت الله بهشتی رفتند و تو راه امیرعلی و فاطیما همراه عزادران دل می زدند
وقتی فاطیما خسته شد مامان جون بغلش گرفت و اون خوابید
و
تو راه یه لنگه کفشش گم شد
،گناهی ها تمام مسیر را گشتند اما پیدا نکردند.
خاله فرشته گفت: اصلا مهم نبود که شما کل مسیر را گشتید
ما از لجبازی فاطیما ،بیشتر نگران بودیم![]()
خلاصه تاغروب کلی ماجرا داشتیم تازه خاله سارای مهربون هم اومدند
البته نا گفته نماند که من روزه هم بودم

بعد از ظهر متوجه شدیم خاله شفیقه جون هم از تهران اومدند و الان محموداباد ویلاشون هستند
من کلی خواهش که خاله امشب بیاین پیش ما ،چون فردا شب خونه خاله خاور
ساری ،افطاری دعوت بودیم نمی تونستیم همدیگر را ببینیم
تازه چهارشنبه تا غروب هم کلاس داشتم
اما نشد که نشد چون اونها فقط همون روز را فرصت داشتند تا به ویلاشون سر بزنند و
وقتی که به بابل بیان از همین طرف به تهران میرن.

فردا صبح مامان جونم با خاله شفیقه هماهنگ کرد که حداقل موقع برگشت که از
فریدونکنار می گذرید عرفان را به من بدید تا با امیراحمد باهم بازی کنند و بعد غروب عرفان
را برمی گردونیم
خلاصه شانس با ما یار بود و عمو قاسمی موافقت کرد و عرفان حدود نیم ساعتی

اداره مامان جون موند بعد به سمت خونه برگشتند
من که از همه جا بی خبر بودم تو اتاقم مشغول بازی با کامپیوتر بودم که متوجه شدم
مامانم از اداره برگشته و هی تو هال منو صدا میزنه ،میگه " بیا ببین این چیه که اینجاست ؟"
من هم متعجبانه وارد هال شدم ،مامانم گفت " تو آشپزخانه کنار صندلی "
وقتی وارد آشپزخانه شدم دیدم یهو یکی مثل فنر پرید رو سرم
،من هم همچین
جیغی کشیدم که نگو![]()
و با کلی خنده
و شادی همراه با دل غشه
،از اومدن عرفان خبر دار شدم
تازه فراز و امیر علی گناهی هم از جیغ من سنگ کوب کردند و قیافه اونها هم کلی خنده دار بود

بعد از 10دقیقه خندیدن
به حرکات همدیگر به اتاقم رفتیم تا

برنامه اواتار13 را که تازه خریدم ونصبش هنوز تموم نشده بود را مشغول شدیم
حدودا یکساعت بازی کردیم
بازیش خیلی با حاله .
![]()
مامان جونم هم سرپایی برامون یه ناهار مختصر تدارک دیدند

ما هم خیلی با اشتها ازش استقبال نمودیم![]()

مخصوصا من حسابی دلی از عزا دراوردم

چون روزهایی که روزه نمی گیرم معمولا ناهار خاصی هم نمی خورم
مامان اصرار می کنه که با امیرعلی باهم غذا بخوریم اما انگار بهمون مزه نمی ده

بعد عرفان جون با امیر علی جون کمی فوتبال رومیزی بازی کردند

سپس به حیاط رفتند و دوچرخه سواری نمودند من هم تکالیف ریاضی ام را آماده کردم
بعد ساعت 6 برای کلاس تکواندو که لب ساحل بود آماده شدیم
وقتی که رسیدیم آقا مربی گفت" چون هوا ابری ست امروز کلاس تشکیل نمیشه "
ماهم خودمون مشغول بازی شدیم
ابتدا کمی شن بازی کردیم

بعد همراه یه کلاس وشوو که همراه مربی شون

تمرین می کردند کمی دویدیم
سپس من و عرفان کمی با هم مبارزه کردیم

البته عرفان حدود دو سه سالی هست که تهران ، کلاس کاراته میره

بعد به خانه رفتیم تا من برای کلاس ریاضی آماده شوم
بعد از رساندن من به کلاس ،مامان جون آقاعرفان را تحویل خانواده اش دادند
خیلی بهمون خوش گذشت از ساعت حدودا 2 تا 7 کلی باهم بازی کردیم

دست خاله جون و عمو قاسمی درد نکنه که به عرفان اجازه دادند تا به خونه ما بیاد و باهم بازی کنیم.



یک بعدازظهر فوق العاده باعرفان جون
