امیر علی امیر علی ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیر های مادر

سفر به استانهای اذربایجان و اردبیل

1393/6/3 8:04
نویسنده : مادر دوامیر
517 بازدید
اشتراک گذاری

تعطیلات عید فطر را از قبل برای سفر ارومیه برنامه ریزی کرده بودیم

چونکه بابابزرگ جون،دو روز قبل عید فطر ،به دانشگاه ارومیه دعوت شده بود

برای بررسی سوابق علمی آقای دکتر پیری و تبدیل وضعیتشان به دانشیاری.

بنابراین روز شنبه ساعت 5 بعدازظهر به سمت تهران حرکت کردیم

باباجون از صبح به تهران رفته بود

تازه یک هفته ایی  هم هست که عمو اینا  خانه جدید خریدند

بنابراین برای اینکه به اونها هم اجحاف نشه و همه باهم باشیم

باباجون تصمیم گرفت غذای  افطار و شام را

بصورت بیرون بر سفارش بده تا در خونه جدید عمو فرید اینا بخوریم

کلی غذا و مخلفات سفارش داد

مامانم غذاهای اضافی را در ظرف یکبار مصرف ریخت تا فردا تو راه برای ناهار استفاده کنیم

البته برای ناهار فرازو فریماه و...هم گذاشت

خلاصه صبح زود بطرف ارومیه حرکت کردیم

وقتی بابا جون رانندگی می کنه  تا خود مقصد نرسه نگه نمی داره بدون کمترین توقف مگر اینکه

بنزین تموم شه ما از فرصت استفاده کنیم به دستشویی بریم یا از ماشین پیاده شیم

قربونش برم ماشین بابابزرگ جون هم یک باک ذخیره داشت یعنی یکبار تهران بنزین زدیم تاخود ارومیه

بدون توقف رفتیم

خدا را شکر آذوقه و تنقلات و ناهار و میوه همه چی به راه بود

از طرفی هم بابابزرگ جوووووون مهربون بخاطر من و امیرعلی دوتا

دستگاه پخش ویدئویی دیگه هم در ماشینش نصب کرد

یعنی ما هم زمان می تونستیم سه تا سی دی مختلف در ماشین ببینیم

خیلی باحال بود

واقعا از مسافت راه چیزی متوجه نشدیم

چون چند ساعتی هم خوابیدیم داخل ماشین

مامانم هم که مسئول تدارکات و پخش مواد غذایی در همه مسافرتها هستن

به موقع بهمون صبحانه و میوه و تنقلات و ناهار می داد

خلاصه ساعت یک ونیم به ارومیه رسیدیم

در هتل ساحل  سوئیت برامون رزرو شده بود

بابابزرگ جون بعد از کمی استراحت و دوش گرفتن ،برای رفتن به جلسه آماده شدن و

همراه راننده ،به  سمت دانشگاه ارومیه رفتند

حول و حوش ساعت هفت و نیم برگشتند

برای شام و افطاری به باغ یکی از استادان و دوست آقای دکتر پیری دعوت شدیم

باغ فوق العاده زیبا و بزرگ و قشنگی بود

ابتدای باغ یک استخر بود و بعد یک ویلای قشنگ

اطراف این ویلا هم چند هکتار باغ با انواع درختان میوه از جمله سیب ،هلو ،انگور ،خیار و....بود که

اقای دکتر می گفتند امسال صد تن سیب به خارج از کشور صادر کردند

امیرعلی کلی بازی کرد و چندتا هلو هم با دست خودش چید

کمی هم در آب استخر شنا کرد

خلاصه فردا صبح به موزه حیات وحش ارومیه رفتیم

خیلی جالب بود

امیرعلی جون خیلی از حیوانات وحشی موزه خوشش اومده بود

اما دریاچه ارومیه که در مسیر راهمون بود وضعیت جالبی نداشت

انگار از سال قبل وضعیتش وخیم تر شده بود  خیلی دلمون به حال دریاچه ارومیه سوخت

من دوست داشتم برم نمک بگیرم و به ابش که اون دور دورا بود دست بزنم

اما بقیه گروه مخالفت کردن و گفتن دریاچه خشک شده که تماشا کردن نداره

ادم دلش می سوزه به حال این دریاچه  و طبیعت از دست رفته 

خلاصه بعدازظهربه سمت تبریز حرکت کردیم باباجون از قبل در هتل شهریار اتاق رزرو کرده بود

غروب به تبریز رسیدیم

بعداز کمی استراحت به رستوران گردان روبروی هتل،

که درکنارپارک ایل گلی بود  رفتیم

از فضای اطراف هتل و سرسبزیش هرچی بگم کم گفتم

پیش غذا داخل رستوران بصورت منو باز بود

حسابی از خودم پذیرایی کردم اما امیرعلی اصلا غذا نمی خورد

همش از پنجره بیرون را نگاه می کرد

بعد از سفازش غذا و خوردن شام ، امیرعلی گفت کمی حالش بده

چون همش بیرون را نگاه می کرد سرگیجه گرفته بود و منجر به بهم خوردن حالش شد

بهر مکافاتی بود آرومش کردیم کمی با ابجوش و کمی با جوشنده گیاهی

فردا صبح بعد از خوردن صبحانه به سمت اردبیل حرکت کردیم

جاده های منتهی به استان اردبیل هم خیلی سرسبز و قشنگ بود

بعد از وارد شدن به شهر سرعین و مستقر شدن در هتل قصر ،مامان و مامان بزرگ بلافاصله

به ابگرم کنار هتل رفتند بعداز اومدن آنها

من و بابا و بابابزرگ جون و امیرعلی به گاو میش گلی رفتیم

خیلی ابش داغ بود خیلی حال داد

فردا صبح هم مامان و مامان بزرگ و عمه فاطمه به مجتمع اب درمانی سبلان رفتند و

ماهم به ایل سوئی رفتیم

بعد از برگشتن  بلافاصله وسایلمون را جمع کردیم و به سمت بابلسر حرکت کردیم

سرعین فوق العاده شلوغ شده بود و ترافیک شدید در قسمت ورودی شهر و خروجی شهر شده بود

تا کیلومترها ترافیک بود

ساعت 4بعدازظهر 30کیلومتر مونده به استارا در یک رستوران که غذاهای محلی می پخت مثل

مرغ محلی شکم پر که با کره سرخ شده بود و ماهیچه و یه غذای محلی به نام چغارتا که خیلی هم با مزه بود  برای ناهار سفارش دادیم و نماز خوندیم بعد تا نزدیکای لاهیجان بدون وقفه حرکت کردیم

لاهیجان کمی توقف برای خریدن کلوچه و کوکی و ...داشتیم

و بعد تا 5 صبح تو راه بودیم تا اینکه بالاخره به خونمون رسیدیم

وقتی داخل کوچه شدیم دیدم سه تا چادر مسافرتی کنار شیرینی سرا پیش خونمون بساط کردن

از بس مسافر اومده بود همه جا اشغال شده بود مسافرا به کوچه پس کوچه های شهر کشانده شده بودند

خلاصه 5شنبه و جمعه را در دریاکنار گذراندیم و استراحت  کردیم  تا شنبه بتونیم به کارها و کلاسهامون برسیم

امیدوارم همیشه خوش و سلامت باشیدمحبت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

خاله فدا
9 شهریور 93 14:37
سلام نورچشمم:خیلی قشنگ بود ایشالله همیشه بهتون خوش بگذره.
مامان امیرمحمد
13 شهریور 93 10:02
سفر با حالی داشتین ... خدا بابابزرگ جونو براتون حفظ کنه ... همیشه خوش باشین ....
مادر دوامیر
پاسخ
ممنونم خاله جون مهربون