امیر علی امیر علی ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیر های مادر

قبولی در آزمون سمپاد راهنمایی (تیزهوشان )

تا 12 خرداد هر روز امتحان داشتیم خیلی خسته شده بودم ،این اواخر به همه چیز گیر می دادم یک روز امتحان ورزش ،فرداش امتحان هنر ،روز بعدش انشا خلاصه هر روز به هر بهانه ایی باید به مدرسه می رفتیم منتظر یک تعطیلات چند روزه بودم تا حسابی دلی از عزا در بیارم    روزشنبه 11 خرداد که امتحان انشا دادم وحوالی ساعت 12 برگشتم خونه ،هنوز سر پله هابودم که صدای تلفن خونه را شنیدم فورا قفل  درب اتاق را باز کردم اما تا گوشی را بر دارم قطع شد شماره تلفن از تهران بود و نا آشنا بود من هم بی خیال شدم حالا تا رفتم لباسم را در بیارم مجددا تلفن زنگ خورد من هم به سمتش دویدم خیلی کنجکاو بودم تا ببینم کیه این موقع روز  هی ...
20 خرداد 1392

جشن فارغ التحصیلی کلاس ششمی ها

برای جشن فارغ التحصیلی کلاس ششمی ها بعد ازظهر 4شنبه به مدرسه دعوت شدیم  مراسم قشنگ و کوچکی برگزار کرده بودیم چون ایام امتحانات هم بود بنابراین پرسنل مدرسه هم حسابی درگیر امتحانات دانش آموزان بودند ابتدا جشن و مراسم با خواندن آیاتی از قران توسط دوستم کیوان رضایی شروع شد و سپس با خواندن دکلمه ایی توسط مجری برنامه به سخنان آقای جنتی مدیریت مدرسه گوش دادیم و بعد از آن مقاله ایی در مورد همکلاسی قرائت شد و بعد از آن نوبت اجرای نمایش دادگاه مداد کلاس ما بود که قبلا در سطح شهر هم رتبه دوم آورده بودیم خیلی قشنگ و جالب برنامه اجرا کردیم و بعد از تمام شدن تئاتر ما ،کلی خانواده ها و اولیائ مدرسه ، ما را تشویق کردند خلاصه ...
19 خرداد 1392

مهمونی با همکارای مامان جون

  یه روز سه شنبه سوم بهمن ماه ، مامان جون  به همراه امیر علی زود اومد دنبالم مدرسه  تا باهم به ویلامون در دریا کنار بریم. چون ناهار مهمون داشتیم همکارای مامانم با بچه هاشون از من بیشتر امیر علی شور و ذوق داشت وقتی به ویلا رسیدیم بوی غذا همه جا پیچیده بود من و امیرعلی کمی دوچرخه سواری کردیم بعد کمی هم با همدیگه بازی کردیم ولی هنوز همکارای مامانم نرسیده بودند دیگه کم کم داشت حوصله مون سر می رفت چون خیلی گرسنه شده بودیم مامانم هم طبق معمول نگران شده بود وقتی به همکار آمل شون خانم نیکنام زنگ زد متوجه شد متاسفانه ارشیا جون نتونستند از مدرسه مرخصی بگیرند و نیومدند ولی خودشون نزدیک رسیدن هستند و همچنین خا...
7 خرداد 1392

توت

یه بعدازظهر همراه خاله فرشته جون و زندایی جون رفتیم به باغ فاطیما اینا. یک درخت توت بسیار بزرگ و پربار هم کنار باغ داشت که از بس توت داشت شاخه هاش روی زمین بودند بنابراین من و دینا هم می تونستیم توت بچینیم اما تمام دست و لباس و کفش و پاهامون بنفش شده بود مامان و خاله فرشته رفته بودند توی شاخ و برگ درخت توت خیلی باحال بود کنار باغشون هم پر بود از گلدانهایی با گلهای قشنگ. که خاله جون  چند تا از اون گلدانها را به ما هدیه دادند وقتی به خانه رسیدیم مامان  کمی از اون توتها را شست و بعد در یک ظرف یکبار مصرف قرار داد و به دادش جون داد تا برای مامان بزرگ جون طبقه بالا ببره مامان بزرگ خیلی از مزه و طعمش خوشش اومده ب...
4 خرداد 1392

رفتن به نمایشگاه الکامپ 2012 تهران

  قرار شد از طرف اداره مامان جونم به ماموریتی برای نمایشگاه الکامپ تهران برند طبق معمول من هم به مامان آویزون هستم قبل از اینکه مامان جون تصمیم نهایی برای رفتنش به تهران بگیره ، من با مهدکودکم هماهنگ کردم که دو روز به مهد نمی یام چون می خوام همراه مامان جونم به تهران برم وقتی مامان اومد دنبالم مهد ، در کمال تعجب دید توی کیفم تکالیفم تا آخر هفته هست تازه متوجه شد که من با دوستام تاآخر هفته خداحافظی کردم یعنی مامان فقط سه شنبه ماموریته اما من چهارشنبه و پنج شنبه هم به خودم مرخصی دادم خلاصه  من و مامان جون همراه بابایی صبح خیلی زود به سمت تهران رفتیم حدودا ساعت 9/5 نمایشگاه الکامپ حوالی پارک وی،  محل نمایشگاه های بین الم...
29 ارديبهشت 1392

امیر علی جون و کمک در کارهای خانه

 آقا امیر علی چند وقتیه که پسر خیلی خوبی شده هم پسر حرف گوش کنی شده  و هم کارهای خوبی انجام میده یه کمی هم بفهمی نفهمی تو تمیز کردن و مرتب کردن حساسه یعنی اینکه حتما باید وقتی جایی را تمیز می کنه تمیز تمیز تمیز بشه  وگرنه دست بردار نیست مثلا وقتی اتاقش را تمیز می کنه به هیچ وجه نباید روی فرش اتاقش  چیزی باشه حتی یکه مداد بنابراین سعی می کنه همه وسایل را یا داخل کمد یا زیر تخت یا کنار اتاق بچینه تو کارهای آشپزخانه هم خیلی کمک می کنه و ظرف شستن را خیلی دوست داره میره بالای صندلی و یه پاش را هم کنار سینک ظرفشویی میذاره بعد یک  دستمال جادویی که مخصوص گردگیری هست را میگیره و روش مایع ظرفشویی میریزه و شروع به...
29 ارديبهشت 1392

چه سخاوتمند است پاييز كه شكوه بلندترين شبش را عاشقانه پيشكش تولد زمستان كرد یلداتون مبارک

    یلدا یعنی یادمان باشد که زنگی آنقدر کوتاه است، که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت. امسال شب یلدا مصادف شد با غروب 5شنبه . خیلی عالی بود چون فرداش جمعه ست می توانیم تا دیر وقت بیدار باشیم از شانس ما امیر علی جون از شب قبل تب داشت و سرما خورده بود و مهد هم نرفته بود و بدتر اینکه مامان جون باید تا دیر وقت اداره می موندند بخاطر برنامه  بخشودگی جرایم  چون آخرین مهلت امشب تا ساعت 12 نصفه شب بود خلاصه مامان بزرگ جون به همراه بابابزرگ جون که از قبل برنامه ریزی این شب را انجام داده بودند با انواع غذاهای محلی و خوشمزه از ما پذیرایی کردند البته تو ویلای ما چون ویلای بابابزرگ جون اینها خیلی بزر...
29 ارديبهشت 1392