امیر علی امیر علی ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیر های مادر

جشن فارغ التحصیلی امیرعلی جان

در روز سه شنبه 9 خرداد بعد از ظهر ساعت 5 جشن فارغ التحصیلی برای من و دوستام گرفتند بعداز خواندن قران و سرود ملی ،آقای جنتی مدیریت مدرسه برای ما و خانواده ها چند دقیقه ایی صحبت کردند بعد از اون ما برای خوندن سرود  دسته جمعی همراه با عمو موسیقی به بالای سن رفتیم و خیلی بلند و رسا همه باهم سرود را خواندیم خانواده ها خیلی از خواندن ما به وجد آمده بودند و کلی ما را تشویق کردند برنامه های زیادی اجرا شد از جمله خواندن سرود به زبان محلی توسط سه تا از دوستام برای مادر و مسابقه ترکوندن بادکنکی که به پای همکلاسی مون بسته شده بود که خیلی با هیجان بود و خواندن سرود دسته جمعی دوم که اینبار زیباتر از اول...
20 خرداد 1393

رفتن به جنگل نور

  هفته دوم اردیبهشت ماه درست وسط امتحانات میان ترم بابا جون احساساتش گل کرد و تصمیمم گرفت ما رو برای ناهار ببره بیرون اما مامان جوم مخالف غذای بیرون بودند بنابراین تصمیم گرفتیم ناهار پخته شده مامان جون که سبزی پلو با ماهیچه بود را همراه خودمون ببریم و بریم به مقصد آبپری و اونجا در کنار آبشار غذا بخوریم من که از تصمیم ناگهانی اونها حسابی عصبانی بودم شروع کردم به مخالفت و غرو لند کردن ، که من امتحان دارم و نزدیک پایان سال تحصیلی ست و شما منو درک نمی کنید و از این جور حرفها خلاصه باباجون گفتند که فقط یک ساعت و نیم تا دو ساعت نهایت وقتت را می گیره زیاد اونجا نمی مونیم  زود برمی گردیم تو راه  والد...
20 خرداد 1393

اولین اردو امیرعلی جان از طرف مدرسه

امیر علی جون از وقتی متوجه شد که قراره بچه های  مدرسه را به اردو ببرند آروم و قرار نداشت هر روز فکر می کرد فردا نوبت کلاس اونا ست که به اردو برن مخصوصا اینکه خانم معلم،سمیه مرادی هم برای دوران  زایمان ،به مرخصی رفته بود و تقریبا میشه گفت که معلم ثابت سر کلاس نداشتند اما بیشتر وقتها خانم قربانی کمک مربی کلاس دوم سرکلاس آنها می امدند بنابراین کسی نبود که به آنها اطلاعات کامل بده وقتی مدیر سر صف در مورد اردو صحبت می کرد امیرعلی و دوستاش فکر می کردند مربوط به اونهاست  برای همین کمی توهم می زدند حتی یکبار لج کرد که من فردا باید با لباس ورزشی برم مدرسه چون ما را می خوان ببرن اردو مام...
20 خرداد 1393

ایام امتحانات و....

با عرض پوزش از همه دوستان و عزیزان با توجه به ایام امتحانات تا 20 خرداد مطلب جدید درج نمی کنم ان شالله بعد از این ایام با مطالب جدید مانند: اردو امیرعلی جان ، رفتن به جنگل نور ، جشن فارغ التحصیلی امیرعلی جان ، شرکت در مرحله نیمه نهایی لیگ پایا ، جایزه گرفتن از مدرسه به مناسبت رتبه آوردن در قسمتهای مختلف فرهنگی هنری علمی و..... در خدمتتون هستم پس تا آن روز به ایزد منان می سپارمتان در ضمن لطفا برای موفقیت من و همه دانش آموزان هم دعا کنید                 با سپاس فراوان ...
1 خرداد 1393

پدرم روزت مبارک خیلی دوستت دارم

:::: ای که شبنم عشقت زیباترین شبنمی بود که بر روی گلبرگ های قلبم نشست ، بدان: “تا وقتی شقایق هست دوستت دارم” . دل را ز علی اگر بگیرم چه کنم بی مهر علی اگر بمیرم چه کنم فردا که کسی را به کسی کاری نیست دامان علی اگر نگیرم چه کنم ♥ ...
25 ارديبهشت 1393

مادرم دوستت دارم روزت مبارک

روز شنبه وقتی مامان و امیرعلی منو به  کانون زبان  رساندند خودشون به بابل  رفتند  من هم موقع برگشتنم از کلاس یک شاخه گل رز که مامانم عاشقشه برای روز مادر برایش هدیه گرفتم بعد رفتم خونه و منتظر مامان جون موندم دیدم غروب با خاله سارا برگشتند  خاله سارا زودتر اومد بالا بعد با هماهنگی هم برقها را خاموش کردیم و منتظر اومدن مامان بودم تا بیاد داخل از قبل شمع ها را آماده کرده بودم و به کمک خاله جون فورا هر سه تا را روشن کردیم                     وقتی مامان وارد شد واقعا سوپرایز شد من و داداش امیرعلی ر...
2 ارديبهشت 1393

ماجرای امیرعلی جون و آقا دزده

غروب جمعه 22 فروردین برای دیدن مسابقه فوتبال زود از دریاکنار به خانه برگشتیم بلافاصله تلویزیون را روشن کردیم  مامان و بابا و امیرعلی شبکه دو را نگاه می کردند چون بازی پیروزی با استقلال اهواز را گزارش می کرد البته لا به لای گزارش بازی های دیگر را هم نشان می داد امیرعلی هی به مامان می گفت :مامان جون دعا کن پرسپولیس برنده بشه اما من به طبقه سوم رفتم با بابابزرگ جون شبکه ورزش را نگاه می کردیم  که میزگردی از مجریهای ورزشی و کارشناسهای فوتبال تشکیل داده بودند و همه چهارتا بازی را باهم گزارش می کردند امیرعلی گاهی هم پیش ما می آمد و با آب و تاب از بازی فوتبال شبکه دو برای ما تعریف می کرد  بعد از چند دقیقه دوب...
2 ارديبهشت 1393