امیر علی امیر علی ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

امیر های مادر

برگزاری مراسم جشن تولد شش سالگی امیرعلی جون

روز 5شنبه صبح زود بیدار شدم اما دیدم مامان جون زودتر از من بیدارشدند و مشغول رسیدن به کارهاشون هستند دیشب تا ساعت 12یا 1 بیداربودند همه غذا ها آماده بود و اتاق را هم تزئین کرده بودند خاله سارا جون وقتی  صبح به خانه ما امدند در کارها به مامانم کمک کردندمثلا جاروبرقی کشیدن و باد کردن بادکنکها.البته دیشب به کمک داداش جون همه را باد کردیم اما به دلیل گرمای اتاق ، کم باد شده بودند خاله فرشته جون و فاطیما جون از گرگان ساعت 7 صبح دو تایی  حرکت کردند و حدودا ساعت 11 پیش ما بودند البته خاله جون می گفتند خیلی محتاطانه رانندگی می کردند چون فاطیما گلی داخل ماشین بودند وقتی مامان جون منو به حمام برد خاله سارای مهربون موهام...
2 بهمن 1392

همه لحظه هاي پاياني پاييزتان پرازخش خش آرزوهاي قشنگ، يلدا مبارک

امسال مراسم یلدا را یه شب زودتر گرفتیم بخاطر اینکه بابا جون باید  شنبه و یکشنبه  برای یه ماموریت  به تهران می رفتند اما شب یلدا که ،غروب شنبه بود می خواست برگرده و دوباره یکشنبه به تهران بره وقتی مامانم متوجه برنامه اش شد به بابابزرگ جون اطلاع داد و با درایت بابابزرگ جون ،برنامه گذاشتیم تا شام را مهمان ایشان بیرون بخوریم و بعد آن هم همین امشب مراسم شب یلدا را بجا آوریم هنگام برگشتن هم هندوانه و انار خریدیم و به طبقه بابابزرگ جون اینا رفتیم و با آجیل و شکلات و گز و تنقلاتی که از قبل  تهیه کرده بودیم از خودمون پذیرایی کردیم بعد به سراغ فال حافظ رفتیم . مامان بزرگ گفتند تو کتابخانه با...
21 دی 1392

تولد بن تنی شش سالگی امیر علی جون

  البته در  wel com  اسم پسر خوبم امیر احمد جان را گفتم حذف کنن چون فقط تولد امیر علی جونه   Happy Birthday     یو یو یو هو هو هو تولد تولد تولدت مبارک آخ جون تولد پسرمه همه همه ی شما عزیزان تولد بن تنی پسرم دعوت هستید حتما بیاین خوشحال میشیم منتظر عکسهای بن تنی تولد پسر گلم ا میر علی جان باشید ...
21 دی 1392

دینا عمه فدا و مهر 92

  دینا عمه فدا و مهر 92 دینای قشنگم که تازگیها یک دندان شیری اش هم افتاده  برای صبح اول مهر ،زود زود از خواب بیدار شد مامان مهربونش همه وسایل مورد نیازش را آماده کرده بود اما خوب دیناجون ،خیلی زود بیدار شده بود خیلی وقت داشت برای رسیدن به مهد کودک گل پونه های انقلاب حتی اگه پیاده هم می رفتند یک ساعت یا یک ساعت و نیم زودتر می رسیدند خلاصه قرار شد کمی رو تختش استراحت کرد تا اینکه خلاصه لحظه موعود فرا رسید مامان جون صبحانه را آماده کرد و بعد هم دینای قشنگم لباس فرم مهدش را پوشید با کیفی که عمه شفیقه مهربون براش خرید  راهی مهدکودک شد امیدوارم در راه کسب علم و دانش همیشه پیروز و موفق باشی...
19 دی 1392