امیر علی امیر علی ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

امیر های مادر

تولد 12سالگی امیر احمد جون

  طبق معمول هر سال من برای تولدم چندتا کیک می برم یکبار برای بابابزرگ و مامان بزرگ جون و عمه نجمه  که روز واقعی تولدم بود روز چهارشنبه 24 آبان بابا جون با اینکه خیلی خسته بودند و تازه از تهران برگشته بودند به محض اینکه متوجه شدند امشب تولدمه  به همراه مامان جون و امیر علی به شیرینی سرا رفتند و کیک و شکلات و برف شادی و فشفشه و بادکنک و شمع 12 خریدند مامان بزرگ هم کلی میوه تو ظرف چید و برامون آورد اما بابابزرگ جون دانشگاه شمال آمل جلسه ای داشتند که به عنوان مهمان دعوت بودند و سخنرانی کردند و بعد از مراسم تولدم رسیدند اما دستشون درد نکنه  هدیه تولدم را نقدا حساب نمودند عمه نجمه جون هم چون کارم...
18 تير 1392

شورای دانش آموزی سال تحصیلی 91

       امسال هم در آبان ماه شورای دانش آموزی برگزار شد طبق معمول  اسامی کاندیداها را روی دیوار مدرسه زدند و یک فرصت دو روزه به کاندیدا ها دادند تا از برنامه هاشون برای بچه ها صحبت کنند و بعد هم رای گیری بشه امسال که ما با تجربه شده بودیم از قبل فکر امون را کردیم و بقول بزرگتر ها با برنامه ریزی از طبق تعیین شده برای سایر دانش آموزان صحبت کردیم چون من اسم و فامیلم هردو با الف شروع میشه بنابراین اولین نفری بودم که به روی سن رفتم و خودم را معرفی کردم و سپس برنامه هامو برای بچه گفتم بعد از من نوبت سایرین شد و هرچی به آخرین نفر نزدیک تر میشدیم برنامه بیشتر تبلیغاتی میشد تا اجرایی مثلا اینکه ...
18 تير 1392

مسافرت به کیش

مسافرت به جزیره کیش و دیدن خلیج نیلگون فارس را خیلی دوست دارم مخصوصا از دیدن ساحل مرجانی  و دیدن آبهای خلیج فارس اینقدر لذت می برم که قابل وصف نیست بقول مامانم :حالا خوبه کنار دریا زندگی می کنیم با دوتا از  دوستای باباجون و خانواده شون به این مسافرت رفتیم آقای مهندس پندبخش و خانومش و پسرشون محمدحسین  و همچنین آقای دکتر افضلی و همسرشون . همسفرای خیلی خوبی بودند مامانم همیشه میگه اینقدر که همسفرا در مسافرت مهم هستند محل و مکان  مسافرت اینقدر مهم نیست خیلی خانواده خوبی بودند  و واقعا دوست داشتنی به محض رسیدن به هتل برای جاهای دیدنی و شام و ...  برنامه ریزی کردیم با مدیر هتل در ...
9 تير 1392

نی نی فریماه و فاطمه کوچولو قدمتون مبارک

بهار امسال فصل خیلی خوبی برای ما بود چون دوتا از فرشته های خدا به جمع ما اضافه شدند یکی فاطمه کوچولو  دخترخاله سمیه جون که 16 اردیبهشت مصادف با ایام تولد حضرت فاطمه زهرا س به دنیا اومدند و دومی هم نی نی فریماه جون دختر عمو فرید که 3خرداد مصادف با روز تولد حضرت علی ع متولد شدند خیلی دوست داشتیم هرچه زودتر به دیدنشون بریم چون هردو در تهران بودند بنابراین باید در یک فرصت مناسب بعد از امتحانها ،خدمتشان شرفیاب می شدیم البته نا گفته نماند دلمون طاقت نیاورد و از طریق ایمیل چهره سراسر نورانیشان را از طریق وب زیارت نمودیم الهی خدا به هرکی فرزندی داد محافظت نماید و به هرکی نداد هم زود زود یکی از اون فرشته های مهربونش...
4 تير 1392

شروع تعطیلات و سرگرمی های ما

  از وقتی هوا گرم و نرم شد ما به لب ساحل رفتن را شروع کردیم ابتدا کمی تاب بازی    وسپس  دوچرخه سواری می کنیم سپس به گلهای فضای سبز اطراف ویلا  آب می دهیم یک طرف که آب چرخان دارد و راحت هست ولی اطرافی که باید خودمون شلنگ دست بگیریم و آب بدیم خیلی حال میده یه جورایی آب دادن به فضای سبز آرامش بخش هم هست البته باغبان هم سرکشی می کند و گاهی آب می دهد بعد به سمت ساحل میرویم و شروع به شن بازی می کنیم واقعا وقتی یه طرحی را به کمک امیر علی و راهنمایی مامانم پیاده سازی می کنم لذت می برم ابتدا با یه تیکه چوب محیط پیاده سازی طرح را مشخص می کنم بعد شروع به حالت دادن ماسه های خیس ...
27 خرداد 1392

رفتن به مشهد مقدس

 بابابزرگ جونم از اوایل خرداد برامون سفر به مشهد مقدس را برنامه ریزی نمودند از آنجائیکه معمولا سفر بهمراه بابابزرگ خیلی خوش می گذره  خیلی شور و ذوق داشتیم امیر علی هم طبق معمول به همه عوامل مهد کودکشون اطلاع رسانی کرده بود ما می خوایم با ماشین بابابزرگ جون بریم خونه خدا. خانوم مدیرشون می گفت ما تعجب می کردیم چطوری اینها می خوان با ماشین به مکه بروند؟ از آنجایی هم که امیرعلی هیچ وقت حرف بی ربط نمی زنه ،خلاصه حرفاش از یه جایی سر رشته می گیره  ،متعجبانه از مامانم پرسیدند : چطوری با ماشین می خواید به مکه برید ؟ مامانم هم که شکل علامت سوال شده بود گفت :با ماشین بریم مکه ؟ کی گفته ؟؟؟ تازه متوجه شدند که آقا امیرعل...
26 خرداد 1392

قبولی در آزمون سمپاد راهنمایی (تیزهوشان )

تا 12 خرداد هر روز امتحان داشتیم خیلی خسته شده بودم ،این اواخر به همه چیز گیر می دادم یک روز امتحان ورزش ،فرداش امتحان هنر ،روز بعدش انشا خلاصه هر روز به هر بهانه ایی باید به مدرسه می رفتیم منتظر یک تعطیلات چند روزه بودم تا حسابی دلی از عزا در بیارم    روزشنبه 11 خرداد که امتحان انشا دادم وحوالی ساعت 12 برگشتم خونه ،هنوز سر پله هابودم که صدای تلفن خونه را شنیدم فورا قفل  درب اتاق را باز کردم اما تا گوشی را بر دارم قطع شد شماره تلفن از تهران بود و نا آشنا بود من هم بی خیال شدم حالا تا رفتم لباسم را در بیارم مجددا تلفن زنگ خورد من هم به سمتش دویدم خیلی کنجکاو بودم تا ببینم کیه این موقع روز  هی ...
20 خرداد 1392

جشن فارغ التحصیلی کلاس ششمی ها

برای جشن فارغ التحصیلی کلاس ششمی ها بعد ازظهر 4شنبه به مدرسه دعوت شدیم  مراسم قشنگ و کوچکی برگزار کرده بودیم چون ایام امتحانات هم بود بنابراین پرسنل مدرسه هم حسابی درگیر امتحانات دانش آموزان بودند ابتدا جشن و مراسم با خواندن آیاتی از قران توسط دوستم کیوان رضایی شروع شد و سپس با خواندن دکلمه ایی توسط مجری برنامه به سخنان آقای جنتی مدیریت مدرسه گوش دادیم و بعد از آن مقاله ایی در مورد همکلاسی قرائت شد و بعد از آن نوبت اجرای نمایش دادگاه مداد کلاس ما بود که قبلا در سطح شهر هم رتبه دوم آورده بودیم خیلی قشنگ و جالب برنامه اجرا کردیم و بعد از تمام شدن تئاتر ما ،کلی خانواده ها و اولیائ مدرسه ، ما را تشویق کردند خلاصه ...
19 خرداد 1392

مهمونی با همکارای مامان جون

  یه روز سه شنبه سوم بهمن ماه ، مامان جون  به همراه امیر علی زود اومد دنبالم مدرسه  تا باهم به ویلامون در دریا کنار بریم. چون ناهار مهمون داشتیم همکارای مامانم با بچه هاشون از من بیشتر امیر علی شور و ذوق داشت وقتی به ویلا رسیدیم بوی غذا همه جا پیچیده بود من و امیرعلی کمی دوچرخه سواری کردیم بعد کمی هم با همدیگه بازی کردیم ولی هنوز همکارای مامانم نرسیده بودند دیگه کم کم داشت حوصله مون سر می رفت چون خیلی گرسنه شده بودیم مامانم هم طبق معمول نگران شده بود وقتی به همکار آمل شون خانم نیکنام زنگ زد متوجه شد متاسفانه ارشیا جون نتونستند از مدرسه مرخصی بگیرند و نیومدند ولی خودشون نزدیک رسیدن هستند و همچنین خا...
7 خرداد 1392