توت
یه بعدازظهر همراه خاله فرشته جون و زندایی جون رفتیم به باغ فاطیما اینا. یک درخت توت بسیار بزرگ و پربار هم کنار باغ داشت که از بس توت داشت شاخه هاش روی زمین بودند بنابراین من و دینا هم می تونستیم توت بچینیم اما تمام دست و لباس و کفش و پاهامون بنفش شده بود مامان و خاله فرشته رفته بودند توی شاخ و برگ درخت توت خیلی باحال بود کنار باغشون هم پر بود از گلدانهایی با گلهای قشنگ. که خاله جون چند تا از اون گلدانها را به ما هدیه دادند وقتی به خانه رسیدیم مامان کمی از اون توتها را شست و بعد در یک ظرف یکبار مصرف قرار داد و به دادش جون داد تا برای مامان بزرگ جون طبقه بالا ببره مامان بزرگ خیلی از مزه و طعمش خوشش اومده ب...
نویسنده :
مادر دوامیر
8:12











