امیر علی امیر علی ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

امیر های مادر

امیرعلی جون وکلاس اول و گوش درد و آمپول

برای ورود به کلاس اول خیلی خوشحال بودم البته گاهی گاهی هم به مادرم می گفتم من که این مدرسه نمیرم مادرم هم گناهی همش با استرس می گفت وای چه سالی شود امسال با این ادا اطوارهایی که  امیرعلی در میاره خدا به دادمون برسه خلاصه به هر طریقی بود همه وسایل مدرسه ام را تهیه کردم اکثرشون را دوتا دوتا گرفتم حتی کیف و کفش هفته اخر شهریور تازه فیلمون یاد هندوستان کرد و به یه مسافرت چهارروزه رفتیم چون باباجون سرما خورده بود من هم انگار یواش یواش داشتم سرما می خوردم گوشم کمی درد گرفته بود من همش به گوشم دست میزدم مامانم متوجه شد گوشم چرکی شده خلاصه وقتی به خونه رسیدیم  دیگه بی طاقت شده بودم از درد بلافاصله...
3 مهر 1393

رفتن به باغ بابابزرگ جون

  یه روز که عموجون و شهلا خاله جون مامان،از تهران اومده بودند و می خواستند برن باغ خودشون را تمیز کنن ماهم برنامه ریزی کردیم تا با اونها بریم و باغ بابابزرگ جون را یه سری بزنیم خلاصه در تهیه و تدارک رفتن به باغ بودیم که تصمیم گرفتیم حالا که تا اونجا میریم ماکارونی درست کنیم و همونجا بخوریم چون مطمئنا بچه ها حسابی گرسنه می شدند بعد از اماده کردن غذا و جمع وجور کردن وسیله ها به سمت باغ عموجون و بابابزرگ جون حرکت کردیم فوق العاده مناظر اطراف باغ دیدنی و سرسبز ست مخصوصا اینکه از کنار رود خانه هم می گذره خیلی عالی بود اول عموجون مجهز به وسایل باغبانی شد و خواست بره درختها را تمیز کنه دید همه ی بچه مچه ...
16 شهريور 1393

مسابقات سطح دو ژیمناستیک

  جمعه 21 شهریور مسابقه سطح دو ژیمناستیک داشتم دو سه هفته ایی بود که دیگه به باشگاه برای ژیمناستیک نمی رفتم اما اقا مربی زنگ زد به مامانم و گفت برای مسابقات حتما شرکت کنم من هم چند جلسه برای یادگرفتن برنامه سطح دو به باشگاه رفتم روز مسابقه صبح زود من و مامان جون به باشگاه رفتیم بعد ازشروع رسمی برنامه  و احترام گذاشتن دسته جمعی به هیات داوران شروع به رژه رفتن نمودیم یکی دوتا عکاس و خبرنگار برای پوشش خبری این مسابقات به باشگاه اومده بودند خبرگزاری پانا در سایتش نوشت : ژیمناست های پسر شهرستان بابلسر در مسابقات سطح یک و دو ژیمناستیک رقابت کردند. به گزارش خبرگزاری پانا، این مسابقات با شرکت 16...
16 شهريور 1393

نقاشی های امیرعلی جون

امیرعلی جون امسال تابستون بیشتر اوقات مشغول نقاشی کشیدن بود نقاشی زیر دروازه فوتبال را کشیده  و ردوازبان را که تو هوا توپ را می گیره معمولا به همه نقاشی هاش نمره میده به این نقاشی اش بیست داد منتها عدد بیست را مثل شصت نوشت تو نقاشی پایینی دوچرخه خیلی به چشم میاد اینو تو ایامی که دوچرخه برنده شدیم کشید به عدد بیست توجه کنید و ستاره هایی که کنارش کشیده نقاشی با مداد شمعی تو شب ماه مبارک رمضان ،بعداز اومدن از مهمونی امیرعلی جون تازه مشغول کشیدن نقاشی شد و تا رنگش نکرد  و کامل نشد نخوابید این گل و پروانه قشنگ را به مامان جون تقدیم کرد طبق معمول مامانم هم با دیدن این نقاشینزدیک ب...
3 شهريور 1393

سفر به استانهای اذربایجان و اردبیل

تعطیلات عید فطر را از قبل برای سفر ارومیه برنامه ریزی کرده بودیم چونکه بابابزرگ جون،دو روز قبل عید فطر ،به دانشگاه ارومیه دعوت شده بود برای بررسی سوابق علمی آقای دکتر پیری و تبدیل وضعیتشان به دانشیاری. بنابراین روز شنبه ساعت 5 بعدازظهر به سمت تهران حرکت کردیم باباجون از صبح به تهران رفته بود تازه یک هفته ایی  هم هست که عمو اینا  خانه جدید خریدند بنابراین برای اینکه به اونها هم اجحاف نشه و همه باهم باشیم باباجون تصمیم گرفت غذای  افطار و شام را بصورت بیرون بر سفارش بده تا در خونه جدید عمو فرید اینا بخوریم کلی غذا و مخلفات سفارش داد مامانم غذاهای اضافی را در ظرف یکبار مصرف ریخت تا فردا...
3 شهريور 1393

کلاسهای تابستانه امیرعلی جان

امیرعلی جون امسال تابستان پرکار و شلوغی را پشت سر می گذرونه صبح های دوشنبه و چهارشنبه  کلاس قران میره مخصوصا اینکه تابستان امسال ماه مبارک رمضان نیز بود مامانم اصرار داشتند که به کلاس قران بروند خیلی هم برای پیدا کردن یه محیط مناسب برای آموزش قران تلاش کرد که کلاس فقط یاددادن قران نباشه در کنارش تنوع هم داشته باشه    صبح روزهای فرد کلاس شنا می رفت یه روز هم ، مربیهاش   آقایان صفاده و رمضان نژاد با خانواده ها هماهنگ کردند که امیرعلی و دوستاش را به شنا وسط دریا ببرند امیرعلی اینقدر خوشحال بود که نگو خیلی شور و ذوق داشت وقتی که به لب ساحل رسیدیم دوستاشو دید ...
10 تير 1393

کلاس بسکتبال و برنده شدن دوچرخه

کلاس بسکتبال با مربیگری اقای قاسمی را خیلی دوست دارم حدودا یکساله که مدام شنبه ها  ساعت 7تا 8.5  به این کلاس تو سالن حجاب  می روم سه تا از بچه های مدرسه مون هم تو تیم ما هستن با اینکه ماه رمضان خیلی خیلی اذیت میشم هنگام غروب،اما خیلی کلاس بسکتبال را دوست دارم مامانم همان محوطه پیاده روی می کنه تا من کلاسم تعطیل شه امیرعلی جون هم بیشتر اوقات با ما به باشگاه میاد گاهی با یه توپ بازی می کنه و گاهی با مامانم با هم هستند تابستانها روزهای زوج ساعت 10تا11.5 هم بسکتبال داریم البته با اعضای جدید که تازه ثبت نام کردند اما برای ما اعضای اصلی هستیم این ساعت اجباری نیست همان غروب شنبه ها کلاس اص...
10 تير 1393

ماه مبارک رمضان

امسال ماه مبارک رمضان را کامل کامل روزه گرفتم حتی یک روز همراه بابابزرگ جون به همایشی تهران دعوت بودیم بعداز نماز ظهر رفتیم تا روزه ام درست باشه   غروبهای شنبه هم که کلاس بسکتبال دارم واقعا با سختی  می گذرونم اما خدا را شکر تا بریم خونه اذانه امسال هم مثل سالهای قبل بساط مهمونی دادن و مهمونی رفتن به راه بود اول مامان جونم سوم ماه مبارک رمضان دوستاشو دعوت کرد البته زندایی جون و دینا عمه فدا هم بودند غروب به لب ساحل هم رفتند و کلی بازی کردند موقع غذا خوردن هم حسابی بریزو بپاش کردند هفته آخر تیرماه خونه عمه نجمه دعوت شدیم چون تولدش هم بود کلی از ما پذیرایی کرد ن...
10 تير 1393

مهمونی همکاران مامان جون ویلای ما

19خرداد ماه آخرین امتحانم را دادم و خدا را شکر تعطیلات تابستانه ام شروع شد مامان جون که انگار بیشتر از من منتظر تمام شدن امتحانات من بود، ازقبل هم برنامه ریزی کرده بود که آخر هفته همکارانش را دعوت کنه ویلامون. اول برای 5شنبه برنامه ریزی کردند اما بخاطر آقا ارشیا پسر خانم نیکنام که عازم تهران خانه پدربزرگ مادربزرگشون بودند مهمونی را گذاشتند روز 4شنبه.  واقعا هماهنگی با چند نفر از شهرهای مختلف مشکله خلاصه به هرطریقی بود تلفنی از  همکاراشون اوکی راگرفتند از غروب سه شنبه در تهیه و تدارک مهمونی بودند خاله ساراجون هم به مامان کمک کردند صبح زود هم مجددا بیدارشدند بقیه کارهای مانده را انجام دادند حتی برنج را...
10 تير 1393