مهمانی ویلای ما، همکاران مامان جون

مامانم برای روز سه شنبه 17 شهریور از قبل برنامه ریزی کردند تا همکارانشون به ویلای ما بیایند
البته همه همکاران خانمشان که 14 نفر هستند را تو گروهی که در تلگرام دارند ، دعوت کردند اما متاسفانه همکاران غرب استان نتونستند تشریف بیارین
و یک تعدادی هم لطف کردند و به مهمانی تشریف آوردند

از روز قبل که خاله جون و عزیزجون اینا رفته بودند مشهد ،عرفان به خونه ما امدند
کلی باهم بازی کردیم
اما عرفان بنده خدا که تازه از اردوی مشهد امده بودند کمی تب داشت شب تا صبح تب و لرز کرده بود
مامانم غروبی اونو برد بیمارستان شفاپیش خونمون
اما با این حال شب تا صیح بالای سرش نشسته بود و پاشویه اش می کرد تا اینکه نزدیکای صبح حالش بهتر شد خدا رو شکر
صبح قبل از اینکه مامانم بره اداره ، داداش امیراحمد و عرفان جون را به دریاکنار برد چون هم کارگر داشتیم ویلا و هم اینکه عرفان گناهی کمی از دست من
استراحت کنه

خلاصه بعدازظهر بهمراه مامان جون به ویلا رفتیم و من خیلی به مامانم کمک کردم


شروع کردیم به درست کردن ژله بستنی و کیک تیرامیسو
و وسایل آش رشته را هم آماده کردیم و فردا صبح مامانم به سه شنبه بازار رفتن و سبزی خوردن و سبزی آش تازه تازه خریدند و از فرصت هم استفاده نمودند و مدرسه من ثبت نام هم کردند
حالا نوبت سر هم کردن مواد آش و پختن غذاهای ناهار بود

من و عرفان و داداش هم میزناهارخوری رو جابجا کردیم و آماده برای چیدن ظرف ناهار نمودیم
تا اینکه ساعت سه همه مهمانان عزیز رسیدند و کلی باهم خوش گذروندیم

مامانم از دیدن تک تک مهمانهاش کلی ذوق می کرد و انرژی می گرفت

مخصوصا اینکه آرمیا کوچولو هم آمده بود


با ماشین همه بچه ها دور شهرک یه دوری زدیم توی ماشین پر شده بود از بچه های قد و نیم قد

حتی صندوق ماشین هم کیانوش و عرفان نشسته بودند
من از سقف سرمو بیرون آورده بودم
فرانه و فرداد جلوی ماشین نشستند و پشت هم پوریا و امیراحمد .
کمی هم لب دریا رفتیم و شن و ماسه بازی کردیم
بعد هوس توپ بازی کردیم از شلوغ پلوغی اوضاع استفاده کردم
و از مامانم پول گرفتم و
رفتم فروشگاه شهرک یه توووپ نوووو خریدم 

بعداز من هم فرداد از مامانش پول گرفت و یه توپ خرید
با پهباد داداش هم کلی حال کردیم

تا اینکه پهباد داداش که هدیه بابابزرگ جون بود،
رفت بالای بالای درخت چسبید

خیلی ناراحت شدیم 
جالب اینجا بود که هرچی پرت می کردیم هم می رفت بالای درخت و گیر می کرد
مثل توپ بسکتبال و توپ فوتبال و چند تا چوب


تا اینکه مامانم زنگ زد به آقا جعفر از محلی های پدربزرگم،بنده خدا، از درخت پنج شش متری بالا رفت و
با کمک چوب و چماغ تونست پهباد داداش و توپهای ما رو پایین بیاره
دیگه کم کم هوا داشت غروب میشد و یواش یواش مهمانهای ما رفتند
عرفان کوچولو پسر همکار مامان موقع رفتن گریه می کرد
می گفت :"بازم بمونیم بازم بمونیم"

امیدوارم همیشه و همه حال سلامتی و محبت و مهربونی باشه
ما هم این وسط یه فیضی ببریم 



مهمانی ویلای ما، همکاران مامان جون
