امیر علی امیر علی ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

امیر های مادر

ماموریت ورزشی مامان جون به زنجان

1394/6/31 9:06
نویسنده : مادر دوامیر
644 بازدید
اشتراک گذاری

حدودا یکی دو ماهی میشد که من به همراه مامان جون هفته ایی دو روز اشنبه و چهارشنبه

به مجتمع ورزشی داراب شهرستان ساری می رفتیم تا زیر نظر مربی بصورت تخصصی تمرینات ورزشی رشته امادگی جسمانی را انجام بدهند

بعد از تمرین و  تست گرفتن خانم مربی ،مامانم برای رده سنی سوم یعنی 37-41سال انتخاب شدند

مسابقات در شهر زنجان بود

تمرینات ایستگاهی و مقاومتی خیلی خوب بود اما دو 500متر واقعا به نفس و آمادگی جسمانی خیلی عالی نیاز داشت. واقعا نفس گیر بود 

تا اینکه زمان مسابقات فرا رسید

 

مامان خیلی دلشوره داشت چون اولین بار بود که بدون ما به مسافرت چند روزه می رفت

خیلی برنامه ریزی کرد تا بتونه بدون ما به ماموریت بره

مثلا خاله ساراجون یک شب و دو روز پیش ما بمونه بعد باباجون که ازتهران امدند ما باهم باشیم تا مامان برگرده

اما نهایتا نتونست خودش را قانع کنه بنابراین برای من هم بلیط ساری به زنجان گرفت تا همراه انها بروم بلیط ساغت 7 غروب دوشنبه از ساری به زنجان .

وقتی باباجون شب به خانه امدند گفتند من شما رو می رسانم بنابراین بلیط ها را فردا کنسل کردیم و حول حوش ساعت 11.5 همراه باباجون به سمت تهران رفتیم و شب را آنجا ماندیم و فردا ساعت 12 ظهر با ماشین باباو راننده شرکت که خودشان اهل زنجان بودند به سمت زنجان حرکت کردیم

ساعت 4-5 بعدازظهر به هتل پیام زنجان رسیدیم

غروب همان روز ،مراسم افتتاحیه بود و سی و سه تیم شرکت کننده با پلاکارد نام استانشان رژه رفتند

و مارش نظامی نواخته شد و چندین تیم اسکیت و کاراته و... هنرنمایی نمودند

برای من خیلی جالب بود

دوستان مامان صبح ساعت 5 به زنجان رسیده بودند یعنی حدودا 10ساعت تو راه بودند واقعا خسته شدند

روز مسابقه هم با تمام قوا و نیرو و با روحیه ایی بشاش و پرانرژی در سالن حاضر شدند

و داورها هم خیلی خوب داوری کردند و خیلی هم محترمانه رفتار می کردند و زمان را بلند اعلام میکردند و

تا این مرحله از مسابقات که تا ظهر طول کشید  با حساب کتاب خانم دلیری مربی تیم ،جز سه چهار تیم برتر سالن بودند اما مهمترین قسمت دو 600-400متر بود که بعدازظهر برقرار شد

خدا رو شکر این مرحله هم به خوبی انجام شد اعضا تیم مازندران خیلی بهتر از چیزی که در تمرین سالن رکورد داشتند ظاهر شده بودند

مثلا مامان من همیشه در سالن داراب ، چیزی حدود 100متر را نفس کم می اورد و راه می رفت اما در هنگام مسابقه کل مسافت را با سرعتی واقعاااااا شگفت انگیز دوید

خودش می گفت وقتی نفس کم می اوردم صدای امیرعلی که جیغ می کشید و

"ماماااااان بدووووو مااامان بدوووو " می گفت صدای بچه ام ،دوباره به من انرژی می داد و انگار هیچ مشکلی نداشتم.

خیلی خیلی از انجام مسابقات راضی بودیم

هر چهار نفر و مخصوصا خانم مربی بسیار شاد و سرحال بودند انگار نه انگار که عضلاتشان گرفته و خسته هستند

شب ساعت 8 در لابی هتل همه تیمها قرار داشتند تا به باغ عروس برویم

فوق العاده عالی و خوب بود هم از نظر مکانی هم از نظر فضای سرسبز و موسیقی زنده و باع پرندگان.

فردا صبح هم ساعت نه ،برای رختشویخانه

و مردان نمکی و بازار برنامه ریزی کردند

رختشوی خانه خیلی با مجسمه ها و ماکت های جالب تزئین شده بود

و با توضیحات خانم راهنما خیلی اطلاعات جدید دستگیرم شد چشمک

موزه مردان نمکی هم بسیار بسیار جالب و هیجان برانگیز بود

راستش اولش من کمی ترسیده بودم

اما بعدش حسابی از اطلاعات خانم راهنمای موزه استفاده کردم

در اتاق مخصوصی نگهداری می شدند که

با یک نگهبان و کلی تجهیزات سخت افزاری و شیمیایی

از آنها مراقبت می شد

تا مانند محیط و دمای معدن نمک بتوانند از انها نگهداری نمایند

راستی ناگفته نماند که  قبل از رفتن به موزه و بازار قرار شد 

نتایج را بر روی برد لابی اعلام نمایندخطا

کلی استرس و هیجان زیبابرای دیدن نتایج ، تا اینکه در کمال ناباوری سوتدیدیم ،

نتایج بازی بسیار بد محاسبه شدهتعجب

تا اینکه با پیگیری های قابل تقدیر اداره کل استان و مربی و سرپرست تیم ،متوجه شدیم متاسفانه امتیازات براساس روش دهه 70 سنجیده شد روشی که منسوخ شده هست

با تماس با فدراسیون آمادگی جسمانی و اعلام نظر آنها ،خود هیات داوران هم متوجه اشتباه خودشان شدند و

به عذرخواهی بسنده کردند

نهایتا به ما گفتند مکتوب شکایت خودتان را بنویسید تا در دوره های بعددددددی این اتفاق نیفتد و

حق کسی ضایع نشود

هر چهار نفر و مربی همچین دمغ و عصبیعصبانی و گرفته بودند که نگوووو

خلاصه با مشورت هم به این نتیجه رسیدند که حالا بیایم حداقل از سفرمون لذت ببریم

اتفاقی هست که افتاده دیگه

مقام هفتم المپیاد ورزشی آمادگی جسمانی را کسب نمودند و

البته شش تیم برتر همگی از درمان بودند و در

بیمه ایی اول محسوب می شدند

بعدازظهر هم اختتامیه برگزار شد

باباجون با مامانی قرار گذاشته بود که ساعت 12 هتل پیام باشند

بعد از کمی استراحت باباجون در لابی هتل ،اواخر اختتامیه بود که به سمت قزوین و رشت و رامسر و نهایتا بابلسر حرکت کردیم ساعت 1.5 شب خدا رو شکر رسیدیم

اولین تجربه فوق العاده مامانم بود از ماموریت چند روزه  سازمانی و دور از خانه و خانواده

ان شالله همیشه شادی و سلامتی و شادکامی باشد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مصطفی وخواهرکوچولوش
4 مهر 94 8:42
خاله جون قهرمان بودی ما خبر نداشتیم! ان شاءالله همیشه تندرست باشیدو ورزشکار.قربون خاله قهرمانم بشم.
مادر دوامیر
پاسخ
خاله جوووون فدات بشه عاشقتم گل خاله
مامان کیانوش
20 مهر 94 9:15
عالی بود . همیشه به ورزش و گشت و گذار .