ماه مبارک رمضان

ماه رمضان امسال ، حال و هوای دیگری داشت
چون من تصمیم گرفتم بطور کامل همه روزهایش را روزه بگیرم
بنابراین از چهارشنبه همراه مامان جون و باباجون سحری بیدار شدم و بعد
از اذان نمازم را خواندم وتا شنبه کامل روزه گرفتم

اما روز شنبه چون هم کلاس ورزشی ساعت 5/5 تا 7 داشتم و هم کلاس ریاضی از ساعت
7:20 تا 8/30 واقعا اذیت شدم

مامان جونم هم گناهی پشت در کلاس ایستاده بود تا منو بلافاصله بعد از کلاس برای افطاری برسونه
خلاصه اینطوری شد که تصمیم گرفتم روزهای زوج که تا ساعت 8.5 غروب کلاس دارم روزه نگیرم
ماه مبارک رمضان را خیلی دوست دارم یکی بدلیل اینکه مامانم زود به خونه برمی گرده و دوم بخاطر مهمونی دادنو مهمونی رفتنها.

خیلی مراسم افطاری را دوست دارم با اون غذاهای خوشمزه
البته کم کم اون آخرای ماه مبارک
غذاها تکراری میشه اما بازهم قشنگه
جمعه دوم ماه مبارک رمضان کل فامیل حدودا 40نفر را دعوت کردیم و افطاری دادیم و خیال خودمون را راحت کردیم![]()
از هفته بعد روزهای آخر هفته هر شب یه جا دعوت بودیم
خیلی خوش می گذشت

از شبهای قدر هم براتون بگم
مامان جون میگه این شبها خیلی مقدسند و درهای رحمت خداوند باز ست
بنابراین من تصمیم گرفتم تا می تونم بیدار بمونم و البته کمی هم قران بخونم![]()
شب نوزدهم مامان جون و مامان بزرگ برای شب قدر و مراسم احیا خونه دوستشون دعوت بودند
من وداداش امیر علی باهم بودیم طبقه خودمون البته بابابزرگ اصرار کرد که طبقه اونها بمونیم
اما ما خونه خودمون راحتتر بودیم
بعد از رفتم مامان ،من برای امیر علی قصه خوندم و اون هم کم کم خوابید
من هم حدود نیم ساعت بعد از اون خوابم گرفت به مامان پیامک دادم
که "امیر علی را خوابوندم نگران نباشه"![]()

مامان هم برام کلی دعای خیر نمود
اما شب ،بیست و یکم من و امیر علی تصمیم گرفتیم تا اذان صبح بیدار بمونیم
ولی هرچه مقاومت کردیم نتونستیم تا ساعت 2 یا 2ونیم بیشتر طاقت بیاوریم
من 9صفحه قران هم خوندم اما دیگه خوابم گرفت بنابراین من و امیر علی هردو خوابیدیم
ولی مامان جون با تلویزیون مراسم قران بسر را بجا اوردند همانطور که ما خوابیده بودیم
یک قران روی سر من و یکی هم روی سر داداش گذاشت تا ما هم مستحفیظ گردیم![]()


ماه مبارک رمضان 
