امیر علی امیر علی ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیر های مادر

عید قربان 92

1392/10/19 12:46
نویسنده : مادر دوامیر
981 بازدید
اشتراک گذاری

عید قربان 92

امسال عید قربان  هم مانند سالهای قبل خیل بهمون خوش گذشت

مخصوصا اینکه روز چهارشنبه بود و مدرسه ها تعطیل شدند و سه روز پشت سرهم  خوش گذروندیم

سه شنبه که روز عرفه بود همراه مامان جونم به بابل رفتیم

به پیشنهاد عزیزجون من به همراه خاله ساراجون و عزیز جون به مسجد پیش خونه شون رفتیم

چون اگه با مامانم باشم دوربرمی داشتم و شیطونی می کردم

اما مامان جون همراه دوستش رفتن امامزاده عبدالله ع

Avazak.ir Line50 تصاویر جداکننده متن (4)

خلاصه مراسم خیلی خوبی بود

مخصوصا اینکه آخرش بهمون افطاری متنوع  هم دادندخوشمزه

وقتی مراسم تموم شد و به سمت خانه رفتیم

به محض باز کردن در حیاط با صحنه فجیعی روبرو شدیم

خاله سارا چنان جیغی زد که عزیز گناهی نزدیک بود غش کنه.....

ادامه مطلب........

من هم راستش را بخواین از جیغ خاله سارا ترسیدم

اما تازه متوجه شدم خاله از دیدن گوسفند این جوری دادو هوار می کرد

حقم داشت چون به محض باز کردن در حیاط با کله گوسفند با دو شاخش مواجهه شد

عید قربان 92

من کلی ذوق کردم و با گوسفند کمی بازی هم کردم 

بهش چیپس و علف هم دادم

اما چون غروب بود ،می ترسیدم  تنهایی پایین بمونم .

Avazak.ir Line45 تصاویر جداکننده متن (4)

 وقتی مامانم اومد به خونه مون رفتیم

فراز ایناهم از تهران رسیده بودند

کلی براشون از گوسفند خونه بابابزرگ جون تعریف کردم

گوسفند قربونی ما را آقای حیدری و پسرش جعفر همیشه صبح عید قربان  برامون می آورند

به محض شنیدن صدای  گوسفند  به حیاط رفتم

عید قربان 92

بعد از من داداش و  فرازهم  اومدند

عید قربانی 92

گوسفند فوق العاده قشنگی بودسفید سفیدAvazak.ir smili84 تصاویر زیباسازی وبلاگ (3).

بابابزرگ جون هی اصرار می کرد که من و فراز شاهد قربانی کردن گوسفند نباشیم

عید قربان 92

بنابراین چند دقیقه ما به سمت دیگر حیاط رفتیم

بعد از قربانی کردن گوسفند ،فراز با انگشتش پیشانی من و خودش و فریماه را قرمز کرد

می گفت : پدربزرگم اینا در خوزستان، این کار را انجام می دهند

عید قربان 92

بعد از خواندن دعای عید قربان توسط بابابزرگ جون ، ایشان هم پیش ما آمدند

برای اینکه کمی ما را سرگرم کنند از من پرسیدند می دانی چرا به امروز عید قربان می گویند ؟

من هم که کلی در این رابطه قصه و داستان شنیده بودم و فیلم دیده بودم

مثل سخنران ها شروع کردم به تعریف داستان .

Avazak.ir smili13 تصاویر زیباسازی وبلاگ (1)

گفتم :وقتی حضرت ابراهیم با هاجر ع ازدباج کرد خدا بهشون فرزندی بنام اسماعیل داد

همه مستمعین و حضار کلی از کلمات من خندیدندخنده

زنعمو هم شروع کرد با موبایلش از من فیلم گرفتن

مخصوصا اینکه من دستهامو هم  مانند سخنرانان حرفه ایی

به این طرف و اون طرف تکان می دادم

 ادامه دادم حضرت هاجر و فرزندش حضرت اسماعیل که در بیابان ماندند و آب نداشتند

و حضرت هاجر به این سمت و آن سمت می دوید هی سراب می دید اما  ،  از

زیر پای اسماعیل آب زمزم جوشید

Avazak.ir Line6 تصاویر جداکننده متن (1)

حضرت ابراهیم امتحان دیگه ایی هم شد اینکه پسرش راباید در راه خدا قربانی کنه

اما به دستور خداوند چاقوش با اینکه خیلی تیز بود گردن پسرش را نبرید و

خداوند با فرستادن گوسفندیAvazak.ir smili84 تصاویر زیباسازی وبلاگ (3) ،حضرت ابراهیم ع را از اینکار منع کرد

همه هاج و واج به من نگاه می کردندتعجب

سخنرانی هم  یکی از شاهکار های من بود که تا اون روز مخفی نگاه داشتمتشویق

بابابزرگ 2000تومان به من داد تا برا خودم سک سک بخرمچشمک

خلاصه بعد از ساعتی مراسم کباب خورون شروع شد

من و بابابزرگ و مامان بزرگ اول به خونه چند مستمند رفتیم و گوشت قربانی را به آنها دادیم

و مامان بزرگ هم به مادرش که حالش خیلی بده و چند وقتیه در بیمارستان بستریه سری زد

لب ساحل

وقتی برگشتیم به لب ساحل رفتیم و کلی شن بازی کردیم

عمو فرید هم تیم فوتبالش را با پیامک به بازی بعد ازظهر دعوت کرد

خیلی بهمون خوش گذشت

Avazak.ir Line9 تصاویر جداکننده متن (1)

غروب برای تبریک عید پیش عزیزجون اینا بابل رفتیم

کلی شلوغ پلوغ بود

دینا خانوم و بشری خانوم و بهمراه فاطیما جون و همچنین

آقاعرفان و خاله ساراجون و خاله شفیقه مهربون و خاله فرشته جون هم بودند

عزیزجون به همه ما عیدی دادتشویقAvazak.ir smili94 تصاویر زیباسازی وبلاگ (4)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله فدا
1 آبان 92 9:01
سلام نورچشمم:سربلندی ابراهیم،آرامش اسماعیل،امیدواری هاجر،عطر عرفه وبرکت عید قربان را برایتان آرزومندم امیدوارم غمهایتان قربانی شادیهایتان گردد.