عید قربان 92

امسال عید قربان هم مانند سالهای قبل خیل بهمون خوش گذشت
مخصوصا اینکه روز چهارشنبه بود و مدرسه ها تعطیل شدند و سه روز پشت سرهم خوش گذروندیم
سه شنبه که روز عرفه بود همراه مامان جونم به بابل رفتیم
به پیشنهاد عزیزجون من به همراه خاله ساراجون و عزیز جون به مسجد پیش خونه شون رفتیم
چون اگه با مامانم باشم دوربرمی داشتم و شیطونی می کردم
اما مامان جون همراه دوستش رفتن امامزاده عبدالله ع

خلاصه مراسم خیلی خوبی بود
مخصوصا اینکه آخرش بهمون افطاری متنوع هم دادند
وقتی مراسم تموم شد و به سمت خانه رفتیم
به محض باز کردن در حیاط با صحنه فجیعی روبرو شدیم
خاله سارا چنان جیغی زد که عزیز گناهی نزدیک بود غش کنه.....
ادامه مطلب........
من هم راستش را بخواین از جیغ خاله سارا ترسیدم
اما تازه متوجه شدم خاله از دیدن گوسفند این جوری دادو هوار می کرد
حقم داشت چون به محض باز کردن در حیاط با کله گوسفند با دو شاخش مواجهه شد

من کلی ذوق کردم و با گوسفند کمی بازی هم کردم
بهش چیپس و علف هم دادم
اما چون غروب بود ،می ترسیدم تنهایی پایین بمونم .

وقتی مامانم اومد به خونه مون رفتیم
فراز ایناهم از تهران رسیده بودند
کلی براشون از گوسفند خونه بابابزرگ جون تعریف کردم
گوسفند قربونی ما را آقای حیدری و پسرش جعفر همیشه صبح عید قربان برامون می آورند
به محض شنیدن صدای گوسفند به حیاط رفتم

بعد از من داداش و فرازهم اومدند

گوسفند فوق العاده قشنگی بودسفید سفید
.
بابابزرگ جون هی اصرار می کرد که من و فراز شاهد قربانی کردن گوسفند نباشیم

بنابراین چند دقیقه ما به سمت دیگر حیاط رفتیم
بعد از قربانی کردن گوسفند ،فراز با انگشتش پیشانی من و خودش و فریماه را قرمز کرد
می گفت : پدربزرگم اینا در خوزستان، این کار را انجام می دهند

بعد از خواندن دعای عید قربان توسط بابابزرگ جون ، ایشان هم پیش ما آمدند
برای اینکه کمی ما را سرگرم کنند از من پرسیدند می دانی چرا به امروز عید قربان می گویند ؟
من هم که کلی در این رابطه قصه و داستان شنیده بودم و فیلم دیده بودم
مثل سخنران ها شروع کردم به تعریف داستان .

گفتم :وقتی حضرت ابراهیم با هاجر ع ازدباج کرد خدا بهشون فرزندی بنام اسماعیل داد
همه مستمعین و حضار کلی از کلمات من خندیدند
زنعمو هم شروع کرد با موبایلش از من فیلم گرفتن
مخصوصا اینکه من دستهامو هم مانند سخنرانان حرفه ایی
به این طرف و اون طرف تکان می دادم
ادامه دادم حضرت هاجر و فرزندش حضرت اسماعیل که در بیابان ماندند و آب نداشتند
و حضرت هاجر به این سمت و آن سمت می دوید هی سراب می دید اما ، از
زیر پای اسماعیل آب زمزم جوشید

حضرت ابراهیم امتحان دیگه ایی هم شد اینکه پسرش راباید در راه خدا قربانی کنه
اما به دستور خداوند چاقوش با اینکه خیلی تیز بود گردن پسرش را نبرید و
خداوند با فرستادن گوسفندی
،حضرت ابراهیم ع را از اینکار منع کرد
همه هاج و واج به من نگاه می کردند
سخنرانی هم یکی از شاهکار های من بود که تا اون روز مخفی نگاه داشتم
بابابزرگ 2000تومان به من داد تا برا خودم سک سک بخرم
خلاصه بعد از ساعتی مراسم کباب خورون شروع شد
من و بابابزرگ و مامان بزرگ اول به خونه چند مستمند رفتیم و گوشت قربانی را به آنها دادیم
و مامان بزرگ هم به مادرش که حالش خیلی بده و چند وقتیه در بیمارستان بستریه سری زد

وقتی برگشتیم به لب ساحل رفتیم و کلی شن بازی کردیم
عمو فرید هم تیم فوتبالش را با پیامک به بازی بعد ازظهر دعوت کرد
خیلی بهمون خوش گذشت

غروب برای تبریک عید پیش عزیزجون اینا بابل رفتیم
کلی شلوغ پلوغ بود
دینا خانوم و بشری خانوم و بهمراه فاطیما جون و همچنین
آقاعرفان و خاله ساراجون و خاله شفیقه مهربون و خاله فرشته جون هم بودند
عزیزجون به همه ما عیدی داد



عید قربان 92
