امیر علی امیر علی ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

امیر های مادر

امیر علی جون و دنیای گاو و گوسفندان

امیرعلی جون خیلی با حیوانات رابطه خوبی داره مخصوصا با گاو وگوسفندان خیلی حال می کنه تا جایی  گاو یا گوسفند ببینه فورا جهت عرض ارادت به خدمتشون شرفیاب میشه وقتی به خونه امید اینها میریم فورا سر از گاو داریشون در میاره همش به امید میگه چرا گوسفند نگهداری نمی کنید ؟ امید هم بهش میگه : چون نگهداری گوسفند خیلی سختتر از گاوه  .برای اینکه باید گوسفند را به صحرا برد تا علفهای تازه بخوره اونوقت امیر علی میگه خوب من برات می برم ؟!! حالا خوبه که  خودش وقتی گاو یا گوسفند      را می بیینه از چند متریشون هم رد نمیشه می ترسه البته داخل پرانتز عرض کنم خدمتتون که من از اون بیشتر می ترسم براتون...
19 دی 1392

امیرعلی جون و اداره مامانی

 امیر علی جون بعد از 5سال بی وقفه به مهد کودک رفتن ،امسال تابستون برای اولین بار در زندگیش سه ماه به مهد نرفت و پیش من در خانه ماند البته مامان جون می خواست از خرداد اونو دیگه نفرسته اما خودش قبول نمی کرد چون اولا  من به مدرسه می رفتم و تنهایی می ترسید خونه بمونه و ثانیا دل کندن از دوستاش و شیطنتهای مخصوصشون براش خیلی سخت بود تا اینکه کم کم از تعداد دوستاش در کلاسشون کم شد هر کدوم که مادرشون از  کادر  دانشگاه یا آموزش وپرورش بودند با تعطیلی تابستانه اونها هم به مرخصی می رفتند امیر علی کم کم تنها شده بود و دیگه از اواسط خرداد کلاسشون را با بچه های سالهای قبل  یکی کردند تا باهم بیشتر بازی کنند...
19 دی 1392

ماجرای سفر به سرعین و سر در آوردن از کوه استاچال

برای تعطیلات آخر هفته تصمیم گرفته بودیم بریم سرعین اردبیل از مدتها قبل مامان بزرگ جون و امیر علی با هم در مورد این سفر صحبت می کردند امیرعلی هم که اولین بار وقتی شیرخوار بود به سرعین رفته بود خیلی مشتاق بود تا به آبگرم آنجا برود مامان بزرگ بهش گفت هواش خیلی سرده چون کوهستانیه اما آب داغ از چشمه بیرون میاد و عسل و سرشیر و خامه اونجا فراونه امیرعلی کلی برای مسافرت برنامه ریزی کرده بود یک چادر مسافرتی که در مسافرت کیش  خریده بود و خیلی هم با هاش سرگرم میشد را هم قرار بود بیاره تا وقتی به اردبیل  رفتیم   داخلش لباس عوض کنه مامان جونم هم دو روز مرخصی نوشت و همه چمدون به دست منتظر اومدن باباجون از ته...
19 دی 1392

ورود به دبستان هدف امیرعلی جون

من برای ورود به مدرسه خیلی شور و ذوق داشتم از قبل همه وسایل باب اسفنجی به کمک مامان و داداشی تهیه کردم دفتر و کتاب و لوازم التحریر و کیف و کفش  و حتی تی شرت  زیرروپوش مدرسه ، را هم از باب اسفنجی خریدم برای روز یکشنبه 31 شهریور ماه ،جشن شکوفه ها در مدرسه برگزار شد با پیامک به خانواده ها اطلاع دادند اما من نتونستم برم چون بابلسر نبودیم ساعت 12.5 شب به خانه رسیدیم من و داداش که  تو راه خوابیدیم وقتی صبح بیدار شدیم  همه چی آماده بود صبحانه ، لباس مدرسه ، تغذیه تو کیف ، آب معدنی و حتی قرآن داداش امیر احمد زودتر از من ،همراه مامان جون تا سر خیابون رفتند و بعد با سرویس به مدرسه رفت اما من همراه مامان ...
19 دی 1392

امیر احمد جون و کلاسهای ورزشی

امسال تابستون به معنای واقعی استراحت کردم چون کتابهای دوره اول متوسطه عمومی هنوز چاپ نشده بود  از کلاسهای آموزشی خبری نبود فقط کلاسهای ورزشی و کلاسهای مورد علاقه ام صبح روزهای شنبه و دوشنبه به کلاس شطرنج می رفتم خیلی به کلاسش علاقه دارم استادم هم آقای دکتر خدا مرادی هستند که بصورت خصوصی با من کار می کنند غروب روزهای شنبه و دو شنبه و چهارشنبه  کلاس تکواندو که فوق العاده هیجانی و جالب بود برام خیلی زیاد به این ورزش علاقمند شدم. استاد علی محمدی فوق العاده کلاس تکواندو را برگزار می کردند مخصوصا اینکه غروب چهارشنبه ها به لب ساحل می رفتیم و در فضای آزاد و لب دریا کلاس را برگزار می کردند چ...
19 دی 1392

رفتن به چهارتا امامزاده در یک روز ...

تاریخ به بعد، نمک هم جزو نذریات این بقعه شد یک روز که من در اتاقم در حال درس جواب دادن به مامان بودم  متوجه خنده های بلند بلند و قهقهه امیر علی جون شدیم  ما هم بدون اینکه علتش را بدونیم با اون می خندیدیم تا اینکه خودش از ما پرسید مگه حسنی هم امام میشه ؟؟؟ من و مامان که تازه علت خنده های امیرعلی را متوجه شدیم دیگه اینبار از خنده غش کردیم حالا نخند کی بخند مامان از من پرسید یاران امام رضا ع را نام ببر من گفتم: خواهرش حضرت معصومه س ،برادرش حضرت شاهچراغ و امامزاده عبدالعظیم حسنی ع امیرعلی که همه داستانهاش ،اسم شخصیتش حسنی ست فکر کرد همون حسنی حالا امامزاده شده  برای همین هم بلند بلند می خندید ...
19 دی 1392

عید قربان 92

امسال عید قربان  هم مانند سالهای قبل خیل بهمون خوش گذشت مخصوصا اینکه روز چهارشنبه بود و مدرسه ها تعطیل شدند و سه روز پشت سرهم  خوش گذروندیم سه شنبه که روز عرفه بود همراه مامان جونم به بابل رفتیم به پیشنهاد عزیزجون من به همراه خاله ساراجون و عزیز جون به مسجد پیش خونه شون رفتیم چون اگه با مامانم باشم دوربرمی داشتم و شیطونی می کردم اما مامان جون همراه دوستش رفتن امامزاده عبدالله ع خلاصه مراسم خیلی خوبی بود مخصوصا اینکه آخرش بهمون افطاری متنوع  هم دادند وقتی مراسم تموم شد و به سمت خانه رفتیم به محض باز کردن در حیاط با صحنه فجیعی روبرو شدیم خاله سارا چنان جیغی زد که عزیز گناهی نزدیک بود غش کنه..... اد...
19 دی 1392