امیر علی امیر علی ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

امیر های مادر

تولد هفت سالگی امیرعلی جان

امسال ماه تولدم مصادف شد با جراحی مامان جون خیلی روزهای سخت و بدی بود مخصوصا اینکه یک شب مامانی بیمارستان بستری شد عملش دو ساعت طول کشید واقعا روزهای بدی را گذروندیم  بیشتر از اینکه مامان ،درد می کشید ما ناراحت می شدیم مخصوصا اینکه همیشه مامان رو شاد و خندان دیده بودیم یکدفعه با سرو گوش باند پیچی شده همراه با سرگیجه و دو بینی دیدیمش ،خیلی بهم ریختیم اما (داخل پرانتز بهتون بگم از اینکه هروقت از مدرسه می اومدیم مامان رو خونه می دیدیم خیلی خیلی خوشحال بودیم توی دلمون) اما بعد از حدودا ده روز که باند دور سر مامان جون باز شد و تونست ازجاش پاشه و آروم آروم کارهاشو انجام بده به فکر مهمونی تول...
9 بهمن 1393

رفتن به اردوگاه شهیدرجایی فریدونکنار

برگزاری اردوی علمی ، تفریحی در اردوگاه شهید رجایی   اردوی علمی ، تفریحی دانش آموزان پایه های هفتم و هشتم در روزهای پنجشنبه 22 و 29 آبان ماه در دو گروه جداگانه در اردوگاه شهید رجایی فریدونکنار برگزار گردید. دانش آموزان شرکت کننده با توجه به برنامه های از پیش تعیین شده ، یک روز شاد و مفرحی را تجربه نمودند. از آقای رمضانی معاونت پرورشی آموزشگاه که وظیفه برنامه ریزی ، هماهنگی و سرپرستی این اردوها را بر عهده داشته و نیز سایر همکارانی که ایشان را همراهی نموده اند ، کمال تقدیر و تشکر به عمل می آید. (برگرفته از سایت مدرسه )   قرارشد 5شنبه 22 آبان از طرف ...
4 آذر 1393

تولد 14 سالگی امیراحمدجون

از خیلی وقت قبل ،امیراحمدجون همش می گفت تولد امسالم را باید ویلامون بگیریم اما بابا جون برا اینکه مامان جون خسته نشه پیشنهاد رستوران میزبان را داد که اتفاقا برخلاف همیشه با استقبال همه روبرو شد اما من و مامان به بابا گفتیم  ما دوست داریم تو ویلامون جشن تولد بگیریم خلاصه باباجون نازنینم هم برای اینکار از صیح تا غروب ساعت شش هفت یکسره دنبال کارها و کارگرا بود ازجمله وصل نمودن پکیج و نصب شومینه و وصل شدن آب و منبع آب ذخیره از اون طرف هم مامانم از اداره یکسره رفت دریا کنار تا یکسری کارها و مقدمات اولیه را انجام بده بعد اومد خونه من و داداش همراش رفتیم دریا کنار البته تو راه حدود یکساعتی دنبال خرید کردن مایحتاج شام ...
2 آذر 1393

جشن آب کلاس اول امیرعلی جون

کلاس اول رفتن امیرعلی جون یه حس خیلی خوبی تو  خانواده و کل فامیلا بود چون خیلی وقت بود دانش اموز کلاس اولی نداشتیم همه سلامتی در مرحله دانشجویی و کارشناسی ارشد هستند تمام خاله ها و دایی ها و عمو ها و عمه های مامان و بابام با کلی شور و ذوق بهمون تبریک می گفتن مامانم می گفت دوره ما اینقدر دانش اموز ابتدایی بودند که هیچ کس ما رو تحویل نمی گرفت خانم معلم امیرعلی فوق العاده مهربون و در امر آموزش ماهر هستن و تک تک دانش آموزانش را واقعا مثل بچه خودش دوست داره اولش مامانم فکر می کرد امیرعلی را اینهمه دوست داره  اما بعد که یک روز برای درس جواب دادن دانش اموز در حضور والدین خدمت خانم دیلمی رسید  مت...
2 آذر 1393

آغاز سال تحصیلی جدید در مدرسه امیراحمدجان

داداش امیراحمد هم امسال با شور و شوق وصف نشدنی خودش را برای کلاس هشتم آماده کرد همه کتابهای کلاس هشتم را از کتابفروشی خرید و مامانم با حوصله همه را براش جلد کشید و کیف و کفشش هم که از مسافرت خریده بود امااااااااااا اما متاسفانه برای یونی فرم مدرسه اش کلی درد سر کشیدیم 11مرداد برای اندازه گیری و سفارش یونی فرم به بابل رفتیم گفتند خودمون باهاتون تماس می گیریم تا 25 شهریور هیچ تماسی نگرفتند وقتی مراجعه کردیم گفتند مطمئن باشید باهاتون تماس می گیریم تا سی ویک شهریور هم هیچ تماسی نگرفتند وقتی که خودمون هم تماس می گرفتیم جواب نمی دادند تا اینکه ساعت نه و نیم شب سی و یکم شهریور با کلی استرس پیراهن و شلوار مدرسه اش...
8 مهر 1393

امیرعلی جون وکلاس اول و گوش درد و آمپول

برای ورود به کلاس اول خیلی خوشحال بودم البته گاهی گاهی هم به مادرم می گفتم من که این مدرسه نمیرم مادرم هم گناهی همش با استرس می گفت وای چه سالی شود امسال با این ادا اطوارهایی که  امیرعلی در میاره خدا به دادمون برسه خلاصه به هر طریقی بود همه وسایل مدرسه ام را تهیه کردم اکثرشون را دوتا دوتا گرفتم حتی کیف و کفش هفته اخر شهریور تازه فیلمون یاد هندوستان کرد و به یه مسافرت چهارروزه رفتیم چون باباجون سرما خورده بود من هم انگار یواش یواش داشتم سرما می خوردم گوشم کمی درد گرفته بود من همش به گوشم دست میزدم مامانم متوجه شد گوشم چرکی شده خلاصه وقتی به خونه رسیدیم  دیگه بی طاقت شده بودم از درد بلافاصله...
3 مهر 1393

رفتن به باغ بابابزرگ جون

  یه روز که عموجون و شهلا خاله جون مامان،از تهران اومده بودند و می خواستند برن باغ خودشون را تمیز کنن ماهم برنامه ریزی کردیم تا با اونها بریم و باغ بابابزرگ جون را یه سری بزنیم خلاصه در تهیه و تدارک رفتن به باغ بودیم که تصمیم گرفتیم حالا که تا اونجا میریم ماکارونی درست کنیم و همونجا بخوریم چون مطمئنا بچه ها حسابی گرسنه می شدند بعد از اماده کردن غذا و جمع وجور کردن وسیله ها به سمت باغ عموجون و بابابزرگ جون حرکت کردیم فوق العاده مناظر اطراف باغ دیدنی و سرسبز ست مخصوصا اینکه از کنار رود خانه هم می گذره خیلی عالی بود اول عموجون مجهز به وسایل باغبانی شد و خواست بره درختها را تمیز کنه دید همه ی بچه مچه ...
16 شهريور 1393

مسابقات سطح دو ژیمناستیک

  جمعه 21 شهریور مسابقه سطح دو ژیمناستیک داشتم دو سه هفته ایی بود که دیگه به باشگاه برای ژیمناستیک نمی رفتم اما اقا مربی زنگ زد به مامانم و گفت برای مسابقات حتما شرکت کنم من هم چند جلسه برای یادگرفتن برنامه سطح دو به باشگاه رفتم روز مسابقه صبح زود من و مامان جون به باشگاه رفتیم بعد ازشروع رسمی برنامه  و احترام گذاشتن دسته جمعی به هیات داوران شروع به رژه رفتن نمودیم یکی دوتا عکاس و خبرنگار برای پوشش خبری این مسابقات به باشگاه اومده بودند خبرگزاری پانا در سایتش نوشت : ژیمناست های پسر شهرستان بابلسر در مسابقات سطح یک و دو ژیمناستیک رقابت کردند. به گزارش خبرگزاری پانا، این مسابقات با شرکت 16...
16 شهريور 1393

نقاشی های امیرعلی جون

امیرعلی جون امسال تابستون بیشتر اوقات مشغول نقاشی کشیدن بود نقاشی زیر دروازه فوتبال را کشیده  و ردوازبان را که تو هوا توپ را می گیره معمولا به همه نقاشی هاش نمره میده به این نقاشی اش بیست داد منتها عدد بیست را مثل شصت نوشت تو نقاشی پایینی دوچرخه خیلی به چشم میاد اینو تو ایامی که دوچرخه برنده شدیم کشید به عدد بیست توجه کنید و ستاره هایی که کنارش کشیده نقاشی با مداد شمعی تو شب ماه مبارک رمضان ،بعداز اومدن از مهمونی امیرعلی جون تازه مشغول کشیدن نقاشی شد و تا رنگش نکرد  و کامل نشد نخوابید این گل و پروانه قشنگ را به مامان جون تقدیم کرد طبق معمول مامانم هم با دیدن این نقاشینزدیک ب...
3 شهريور 1393